دلم می خواهد زار بزنم. گریه کنم، پاهایم را بکوبم به زمین، به دیوار تند تند مشت بکوبم، دلم می خواهد داد بزنم، بعد آرام شوم. ولو شوم روی زمین و در حالی که پیشانی ام یخ کرده، خیلی آهسته، با صدای از ته چاه درآمده بگویم ببخشید. اما کسی نیست که این ادا اطوارها را برایش دربیاورم. کسی نیست که بنشیند روانی بازی ام را تماشا کند. هیچکس نیست که من دیوانه شوم اما او دیوانه نشود. هیچکس نیست که بهش بگویم برو بابا و نرود بابا. از همه مهمتر اینکه هیچ کس نیست که بهش بگویم
برچسب: نویسنده: پندار محبی تاريخ: دوشنبه 10 آذر 1404 ساعت: 10:44